۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

از سر دلتنگی .......

جای دشمنان تان خالی، سرمای سختی خورده ام، از همین آنفلونزاهای مد روز. نمی دانم اسمش چیست.حیوانی است یا انسانی. این سوی آبی است یا آن سوی آبی . زمینی است یا آسمانی ، خلاصه هر چه که هست بد بیماری است . 
سرم شده به سنگینی یک کوه و تنم سرب داغ.  دهانم یک تخته سنگ تفتیده ازآفتاب سوزان ظهر، و سرفه هایم خنجری نوک تیز برای خراش هرچه سینه نامندش. حنجره ام چون گودال عمیقی صدای تنم را در خود خفه می کند و جز خس خسی آزار دهنده مجال بروز نمی دهد به فریاد . 
می دانم حال شما هم بهتر از من نیست ، این روزها همه ی ما سرما خورده ایم ، بد سرمایی هم خورده ایم . 
کجاست طبیبی که درمان باشد ؟؟؟ کجاست ؟؟؟؟

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

لابد خیلی پرروییم .....

نازی فقط گربه ی آقابزرگ نبود،تاج سرش بود وعزیز دلش. سر سفره ی نهارکه می آمد ومی نشست کنار آقابزرگ، گوشت های آبگوشت سهمش می شدوسرشام،تریت نان با آب خورشت مسمای چرب و چیلی.صبحانه اش هم نان با پنیر لیقوان اصل بود که نوش جان می کرد با کمی شیر. خلاصه خانومی بود برای خودش در آن خانه ی آبا واجدادی که نگو و نپرس .
همانقدر که نازی نزد آقابزرگ ارج و قرب داشت ، در چشم خانوم جان  پررو بود و بی چشم ورو. راستش را بخواهید خانوم جان  یک جورهایی می خواست سر به تن نازی نباشد و گاهی حتی ما نوه ها فکر می کردیم خانوم جان نازی را به چشم هوو می بیند و حسودی اش را می کند. خلاصه کل کل آقا بزرگ و خانوم جان به خاطر نازی خانوم ، حکایتی داشت دیدنی و شنیدنی .
هنوز هم بعد از این همه سال، هیچ کدام از ما بچه ها یادمان نرفته صبح روزی را که خانوم جان در نبود آقابزرگ، گربه را پیشت کرد و جارو را طوری پرت کرد طرفش که محکم بخورد به بشتش و فرار کند هشت دست و پا و بگذرد از هفت پشت بام همسایه ها مثل برق و باد . ضربه آنقدر کاری بود که همه به اتفاق گفتیم نازی برای همیشه می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند . 
اما وقتی بعد از ظهر همان روز، نازی خانوم از لای در نیمه باز نگاهی کرد توی اتاق و وقتی خیالش راحت شد از حضورآقا بزرگ که تکیه داده بود به پشتی و چرت می زد  کنار کرسی، وسلانه سلانه تشریف اش را آورد داخل وصاف رفت نشست روی کرسی و با چشمهایی خمار، زل زد به نگاه متعجب و پر از خشم خانوم جان که داشت از کاسه در می آمد و مویرگهایش می ترکید از حرص ، باورمان شد که محبت آنقدرشیرین است که با هیچ دسته جارویی از دل بیرون نرود.
...........................
این روزها حکایت ما شده حکایت نازی خانوم . 
لابد محبت آقایان آنقدرعمیق بوده که با پررویی تمام خیره نگاهشان کنیم و راضی نشویم به این راحتی ها ، دممان را بگذاریم روی کولمان و برویم از این خانه برای همیشه . لابد مهرشان سنگین تر از این حرف ها در دلمان نشسته و لابد ..........
من به خانه ی دوم رفتم . به امید دیدار یاران یار و دوستان دوست در خانه ی جدید.
                                                                        امضا                              
نازی ، گربه ی یکی یکدانه ی آقابزرگ خدابیامرز

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست.....عشق را دریابیم .

امروز ، روز تولد پدرم بود. 
نه ، امروز ، روز تولد پدرم هست . 
چقدر آهنگ فعل بود با فعل هست در آوای جمله می تواند متفاوت باشد. 
وقتی بود می آوری جمله ات روان است و گذرا. یعنی تمام شد . رفت .
اما ، وقتی هست می آوری جمله مکثی می کند برای توقف ، ماندن . ایستادن . 
دیگر بعد از این همه سال ، مهم روز تولد بودنِ امروز نیست ، این بود یا هست است که اهمیت دارد.
سال ها با فعل هستن یادت کنیم  تک درخت سربلند زندگی .
سال ها باشی و بودنت را جشن بگیریم  نازنین گرامی . 
تولدت مبارک هزاران بار .....

Wireless Technology

قرار بود پولی را از حساب بانک اقتصاد نوین به حساب کسی در بانک پاسارگاد منتقل کنم .از  ATM  بانک صادرات استفاده کردم ، نوشت ، این عملیات امکانپذیر نمی باشد. به ATM بانک پاسارگاد که دوخیابان بالاتر بود مراجعه کردم . نوشته بود دستگاه موقتا کار نمی کند. به شعبه ی بانک اقتصاد نوین که 500 متری بالاتر بود رفتم ، برق نداشتند و ATM  قطع بود. برگشتم شرکت و یک ساعت بعد دوباره به قول بچه ها از اَزسّر. و دوباره یکی وصل و یکی قطع بود. و با اجازه ی شما یک صبح تا ظهر ما مدیون شرکت تحت پوشش دولت الکترونیک مان شدیم بخاطر یک کار کوچک انتقال وجه الکترونیکی مان .
پرنده های سرگردان را که در تصویر بالا دیدم فهمیدم این تکنولوژی جدید فقط ما را سرکار نگذاشته ، ظاهرا پرنده ها ی بیچاره هم آواره شده اند با این تکنولوژی  پیشرفته .

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

عشق ممنوع .....

دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه رفتن . راه رفتیم و حرف زدیم . راه رفتیم و حرف زدیم . راه رفتیم و حرف زدیم وهیچوقت نفهمیدیم که چقدر راه رفته ایم و چقدر حرف زده ایم . و نفهمیدیم که چه وقت از انقلاب گذشته ایم و به آزادی رسیده ایم .
دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه رفتن. راه رفتیم و حرف زدیم. راه رفتیم و حرف زدیم. راه رفتیم و حرف .... کسی از پشت سر فریاد زد.ایست. مگر با شما نیستم. برگشتیم. نسبت مان را پرسید. قبل تر نام مادرها و پدرهایمان را با هم تبادل کرده بودیم .وجواب سوالات آن ها را حفظ  بودیم درست مثل یک شاگرد زرنگ مدرسه.از امتحان دروغ که سربلند بیرون آمدیم ، فاتحانه پارک دانشجو را رد کردیم و به جمهوری رسیدیم .
دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه رفتن . راه رفتیم و حرف زدیم . راه رفتیم و حرف ....صدای جیغ ترمز ماشین حرف مان را برید. رنگ مان پرید. کسی شیشه را داد پایین و با فریاد گفت : دور شوید ، دور شوید ، دارند می آیند . و ما دور شدیم هراسان ، توی خیابان های پشت میدان سپاه .
دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه رفتن . راه رفتیم و حرف ......نتوانستیم حرفی بزنیم . باید مراقب می بودیم ، باید پشت سرمان را می پاییدیم تا کسی ما را هنگام حرف زدن با هم نبیند . باید در خیابان های فرعی پاسداران حواسمان را جمع می کردیم به لشکری که پشت سرمان آزیر می کشید. باید ....
دستمان را دادیم به دست هم و شروع کردیم به راه ..... هیچ راهی نمی شد رفت. دست هایمان را پس گرفتیم از دست هم . مثل دو غریبه راه رفتیم در کنار هم ، با فاصله . یک گام پیش رفتیم و یک نگاه به پس ، در خیابان های موازی با نظام آباد .
دیگر هیچ وقت دست هایمان را ندادیم به دست هم . و هیچوقت هیچ راهی نرفتیم چه باهم ، چه در کنار هم . 
و تنها پاییدیم و پاییدیم و پاییدیم پشت سرمان را ، تا پاییدن سرنوشت نسل مان باشد برای همیشه و هر جا . آخر ، نسل ما ، نسل عشق ممنوع بود.
امروز دو دهه از آن روزها می گذرد ، و دوباره  ولنتاین ممنوع اعلام می شود و من هنوز به این می اندیشم که تا چند نسل بعد از ما و بعد از فرزندان ما ، باید همچنان نسل های عشق ممنوع باشد ؟؟؟

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

پوشش خبری....

خبر : ببر نر سیبری در باغ وحش تهران مرد.
..............................
یک روز بعد ، رئیس باغ وحش در سیمای میلی : ببر نر سیبری ؟  کدام ببر نر ؟ ما اصلا چنین حیوانی نداشتیم .
صبح فردای یک روز بعد ، معاون رئیس باغ وحش تهران در مصاحبه مطبوعاتی : آهان ، اون ببر نر؟ بابا اون که ببر نبود ، گربه ی قصابی میدان بیست و هفت نارمک بود که از بس گوشت ارزان خورده بود اندازه ی ببر شده بود.
عصر فردای یک روز بعد ، رئیس روابط عمومی باغ وحش تهران در برنامه ی خبری ساعت 18 شبکه 2 : خُب، آخه می دونید مشکل از ما نبوده ، مشکل از روسیه بوده که قبل از تحویل این ببر شرایط قرنطینه را فراهم نکرده بودند و اصلا از وقتی آورده بودند مریض بوده . اینجا که مریض نشده . باور کنید ما عین تخم چشمهایمان ازش مراقبت کردیم .
شب فردای فردای یک روز بعد ، هیئت بررسی علت مرگ ببر نر سیبری در برنامه ی گفتگوی ویژه خبری : بررسی های ما نشان می دهد که این ببر گوشت خر خورده و دچار یک نوع ایدز ویژه گربه سانان گردیده است .
صبح فردای فردای فردای روز بعد ، اخبار ساعت 8 صبح ، گوینده رادیو : به نقل از دامپزشکان متخصص کمیته بررسی علت مرگ ببر نر سیبری ، این ببر دچار یک نوع ویروس باکتریایی شده است که اسنادش هم موجود است و امروز نتایجش اعلام می شود.
ساعت 10 صبح فردای فردای فردای روز بعد ، برنامه سلامت شبکه 3 سیما ، آقای دکتر ....کارشناس برنامه : این ویروس بسیار خطرناک بوده و صددرصد کشنده است . و متاسفانه می تواند از حیوانات به انسان هم منتقل شده و باعث مرگ افراد گردد.
شب فردای فردای فردای روز بعد ، برنامه تحلیل مسائل روز از نگاه شبکه 5 ، مسئول درجه چندم باغ وحش تهران : ما تمام تدابیر را برای حفاظت از سلامتی دیگر حیوانات باغ وحش بکار گرفته ایم و به امید خدا مشکلی پیش نخواهد آمد .
فردای فردای فردای فردای روز بعد ، برنامه 20:30 : بار دیگر ایادی استکبارجهانی با بوق و کرنا، خبر مرگ یک قلاده ببر پیر و از کار افتاده ی سیبری را که اذعان دارند چند روز پیش در باغ وحش تهران اتفاق افتاده اعلام و بدینوسیله می خواستند جنایات حقوق بشری خود را با بزرگ نمایی این خبر پرده پوشی نمایند. که خوشبختانه با اقدام به موقع مسئولین ، اقدام آن ها بی اثر گردید و بار دیگر مردم شهید پرور به دروغ هایشان پی بردند . و حالا مصاحبه همکار ما با مسئول قفس این ببر نازنین را ملاحظه می فرمائید ، آقا ، اصلا این ببر نمرده، رفته سیبری برای تعطیلات سال نو میلادی پیش خانواده اش. می خواهید شماره باغ وحش آنجا را بگیرم صدای خرناسه اش را هم بشنوید . بله ، بله ، حتما .....
شب همان روز ، سخنرانی : دشمن به ببر مرده ی ما هم رحم نمی کند. می خواهند استفاده ابزاری کنند. ملت همیشه در صحنه آگاه است و بصیرت دارد و هرگز فریب صهیونیسم بین المللی را نخواهد خورد. دشمنان بدانند که ملت ما با مردن یک ببر و دو ببر از میدان به در نخواهند شد. ما .....
شب همان روز ، اخبار BBC فارسی : شیوع یک نوع ویروس باکتریالی خطرناک در میان مردم ، باعث بروز بیماری های حاد گردیده و شرایط  نامناسبی را در کلیه درمانگاه ها ، کلینیک ها و  بیمارستان ها ی کشور ایجاد کرده است .
فردای شب همان روز، آقای رئیس بزرگ در برنامه زنده تلویزیونی :  به حول و قوه الهی ، بار دیگر دولت مقتدر وخدمتگزار،  مشت محکمی به دهان یاوه گویان آمریکای جهانخوار و ایادی استکبار جهانی و فتنه گران بی بصیرت زد و توانست با مدیریت مدبرانه و با کاهش تعرفه واردات دارو، تعداد انبوهی واکسن ضد ویروس باکتریالی چینی وارد کشور نماید و بدین وسیله از شیوع بیماری مهلکی در میان امت همیشه در صحنه جلوگیری نموده وجان میلیون ها انسان را از خطر مرگ حتمی برهاند.ما هی گفتیم بابا بگذارید جهان را ما اداره کنیم شما بلد نیستید،اما آنها پررو هستند وفعلا زیر بار نمی روند.اما بالاخره به آن ها ثابت می کنیم که اشتباه می کنند. ما می توانیم . هِر هِر هِر ....
بابا ، یه ببر تو باغ وحش مرده ، تو «ک ه ری زک » که نمرده ......

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

بخاطر خودش....

تنها عطری که مرا دلتنگ می کند بوی نرگس است .
عطری که مرا یاد هیچ چیزو هیچ کس نمی اندازد .
فقط بوی خودش را دارد وهمین .

لقمه هایمان را چگونه بشماریم ؟

ناهار آبگوشت پخته ام با گوشت نذری حسینیه . رومیزی ترمه انداخته ام روی میز و سفره ای آراسته ام با سلیقه ی یک کدبانوی تمام عیار به یاد خانوم جان مرحوم . سبد حصیری سبزی خوردن با تربچه های نقلی قرمز گلی را گذاشته ام یک سمت میز و  کاسه ی کریستال روسی لبریز از ترشی لیته ی دسترنج دائی جان را آن سوی میز . کاسه های لاجوردی سفالی را چیده ام دور میز و گوشت کوب چوبی آبا اجدادی را گذاشته ام وسط میز . و در نهایت یک تُنگ پر از دوغ ترش با تزئین گلسرخ خانه ی پدری و کاکوتی سبز محصول کوه های ولایت مادری را در کنار لیوان های پایه بلند بلورین طرح شاه عباسی نشانده ام بالای میز . همه چیز برای یک آبگوشت خوری سنتی مهیا ست . از داخل سبد نان ، یک نان سنگک می گذارم روی میز و می گویم : ببخشید ، نان خشک نداریم ، اینها را تریت کنید در آبگوشتتان .
نگاهش را می دوزد به دستم ومی گوید : مامان ، سنگک دانه ای جهارصد  تومان را خُرد کنیم توی آبگوشت ؟؟؟
............................
بخور بچه جان ، بخور، ما که سن تو بودیم نمی دانستیم نان را پدرمان دانه ای چند می خرد و گوشت کیلویی چند است .
خیلی دغدغه مان کم بود ، حالا باید تو نگران نانی هم باشی که می خواهیم لقمه اش کنیم یا تریتش کنیم توی آبگوشت ؟؟؟

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

یعنی می شود؟؟؟

دختر مهربان و خونگرم و دلسوزی است . با وجود اینکه از بچه های ارزشی است و اختلاف عقیده و سلیقه مان بیداد می کند،  اما دوست خوبی است و گوش شنوا دارد و رفتارش منطقی است . اگر لازم باشد با عقیده تو مخالفت کند اول تمام و کمال به حرف هایت گوش می دهد و بعد دلایل و استدلال های خودش را می آورد. برعکس اکثر آن ها و اکثر ماها . با هم توافق کرده ایم مثل دو انسان دوست هم بمانیم و زیاد پا روی دم هم نگذاریم.
با خنده می گویم : روز در آمدن چشم فتنه  چرا سالگرد نگرفتند و به صرف کیک و SANDIS دعوتتان نکردند؟
با خنده می گوید : نمی دانم ، لابد یارانه ها هدفمند شده و ساندیس هم گران شده و ملاحظه کرده اند.
می گویم : آه ، خدای من ....، مگر شما هم از این ملاحظات مالی دارید ؟ من که فکر می کنم اگر هم بار مالی در کار باشد ، هزینه سوخت کاروان اتوبوس هایی است که از اقصی نقاط کشور آدم می آورد برای کورکردن چشم فتنه .
می گوید: خودت هم می دانی که دیگر نه راه پیمائی 25 خرداد شما تکرارشدنی است ونه راه پیمائی 9 دی ما. هر دو آنها معلول شرایط خاص آن روزها بود.
می گویم : با این اوضاع و احوال موجود ، کاملا حق با توست . اما چه خوب می شد که برای بزرگداشت هر کدام ، فقط یکبار مجوز صادر می کردند  تا واقعا معلوم شود کدامیک باشکوه تر از قبل تکرار خواهد شد.
در تمام طول راه ِ رسیدن  تا خانه ، با خودم فکر می کنم یعنی می شود دوباره تکرار شود ، یعنی می شود؟؟؟

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

معنی اعتبار ....

روابط عمومی شرکت لوح تقدیری  آماده کرده برای تشکر از برگزیدگان صنف بقال و میوه فروش که برای اجرای طرحی با ما همکاری مستمر داشته اند. عنوانش را نوشته اند : حضور جناب مستطاب حضرت آقای ......
و متن اش را هم استخراج کرده اند از متون ادبی دست نوشته ی رجال قاجار .
می گویم تقدیرنامه برای اساتید دانشگاه که ننوشتید ، متنی انتخاب می کردید که وقتی طرف خواست قابش کند و بزند سینه ی دیوار مغازه اش ، چهار نفر مشتری و پنج تا از هم صنف هایش بفهمند از او تشکر شده.
می خندد و می گوید : گفته اند طوری بنویسید که کسی نفهمد ، اینطور اعتبارش بیشتر است.

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

چه خبر ؟؟؟

در این اوضاع بد خبری که هر دم از این باغ بری می رسد و یک روز زندانیان س ی ا س ی اعتصاب غذا می کنند و یک روز خانواده هایشان را به صُلابه می کشند و یک روز وزیر وسط جلسه خلع می شود و یک روز بوی گند فساد مالی آقای معاون اول زمین و زمان را پر می کند و یک روز محمد از ملیت ایرانی بر می گردد و ابراهیم ایرانی می شود. (+) و یک روز کمیته بررسی آلودگی هوای تهران که این روزها به مرحله اخطار و هشدار و بحران رسیده است  به خواب اصحاب کهف می رود ودر نهایت یک روز انفجار اقتصادی در مملکت رخ می دهد و یارانه ها هدفمند پدر مردم را در می آورند و قیمت ها هدفمند رو به آسمان می روند و خبر و خبر و خبر و....
چون ما یک رئیس هایی داریم با پیشینه ی ادبی و فرهنگی بسیار بالا که شدیدا معتقد به ضرب المثل بی خبری ، خوش خبری است  می باشند و در راستای این اعتقادشان تا توانسته اند جوهر قرمز وارد این مملکت کرده اند و خط قرمز کشیده اند دور هر چیز آشکار و نهان .
روزنامه ها به ناچار برمی خورند به وانفسای بی خبری و تا خبر کم می آورند برای داغ شدن تیتر ، پیله می کنند به زلزله ی تهران .
خدا حفظ کند این خطر زلزله تهران را که از زلزله ی هائیتی بدتر است (+) برای مردم تهران واز نسیم دریا بی خطرتراست برای مطبوعات دست و پا بسته ی این روزها.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

آدم .....

یک نفر توی facebook  برایم نوشته : آدمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است . بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمین شان میزند یا درس ساده نبودن به آنها می دهد . آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب  “آدم”  می دهند.
فقط همین .

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

بی بصیرت ها ....

اول صبح است و وانت آبی رنگ میوه فروش سر خیابان دارد از میدان اصلی میوه و تره بار برمی گردد و پشتش پر است از کیسه های  بزرگ سیب زمینی و شلغم و جغندر و هویج و کدو و بادمجان . روی کیسه ها چند جعبه سیب سرخ و پرتقال نارنجی هم گذاشته اند بسیار هوس انگیز . ماشین به دست انداز سر چهارراه که می رسد ، سکسکه ای می کند و جعبه پرتقال برمی گردد و پرتقال ها می ریزند کف خیابان .
می خندد و می گوید : ببین ، این طور می شود که بی بصیرت ها از قافله جا می مانند ها.
می خندم و می گویم : راست می گویی ، قافله ای که بارش شلغم و سیب زمینی باشد همان بهتر که بی بصیرت هایش جا بمانند.

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

شرم حضور


نه خیلی پیر بود و نه خیلی جوان . چادر مشکی رنگ و رورفته ای سرش کرده بود و چند برگ کاغذ در دست . راه که می رفت می لنگید. با نگاهش خلوتی کوچه را می شکافت و وقتی چشمهایش مطمئن می شد هیچ نگاهی نمی پایدش ، با عجله کاغذی می چسباند به کنج در یا سینه ی دیوار .
دورتر بودم و خارج از دید . کنجکاو نوشته بودم و این که چه می کند در آن غروب دلگیرسرد. پا تند کردم و رسیدم به چند قدمی اش . خش خش ناغافل برگی خشک ، خیال آشفته اش را برهم زد . ترسان و بی اراده به پشت سر برگشت و تا مرا دید سرش را پایین انداخت و چادرش را مشت کرد روی صورتش و تند گذشت .
پا سست کردم ، روی کاغذ نوشته بود : فروش کلیه ........
سرم را چرخاندم  به تظاهر، تا وانمود کنم ندانستم چه کسی آن کاغذها را چسبانده . 
در انتهای کوچه ، رد چادرش پیچید رو به خیابان و از دوردست ها صدای دور شدن کفش آمد.
باد اول زمستان ، دستش را بلند کرد و محکم کوبید بر گونه ام ومن سرخ سرخ سرخ شدم نه از رد تازیانه ی باد که از شرم حضور.

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

بیماری دروغ .

اولین بار که دروغ گفتم از ترسم بود. تُنگ بلور یادگار مادربزرگ را شکسته بودم و از ترس دعوا کردن مادرم دروغکی گفتم گربه آمد داخل اتاق و وقتی خواستم بیرونش کنم پرید روی طاقچه و تُنگ افتاد و شکست. مادر گربه را نفرینی کرد و دلش هم برای من هشت ساله سوخت که لابد چقدر ترسیده ام از گربه ی وسط اتاق. در دلم خوشحال شدم از دروغی که گفتم ، نه بخاطر خلاصی از دعوا شدن ، که بیشتر برای دلسوزی شان نسبت به من مثلا ترسیده.
دومین بار که دروغ گفتم ، برای توجیه فراموشی ام بود و شانه خالی کردن از بار مسئولیتی که به دوشم گذاشته بودند.
بار سوم که دروغ گفتم ، داشتم با دروغ هایم در جهت تامین منافع دوستی تلاش می کردم  که دوست داشتم در دلش جایی داشته باشم .
بار چهارم که دروغ گفتم  ، ....خیلی علتش را به خاطر ندارم .
بار پنجم که دروغ گفتم برای این بود که ..... نمی دانم چرا یادم نمی آید.
بار ششم که ......
بار هفتم که .....
.........
بار دهم که دروغ گفتم هیچ دلیلی نداشت فقط برای این بود که دیگر دروغ گفتن عادتم شده بود.
.........
می خواهید بدانید چند وقت پیش بود که یک حرف راست از دهانم درآمد؟؟؟ باید فکر کنم . یادم نمی آید!!! شاید قبل از انتخابات ریاست جمهوری سال هشتاد و چهار بود. آخر آن موقع هنوز رئیس جمهور نبودم و می شد گاهی حرف راستی هم زد.

عطر تلخ نارنج ......

نارنج را که می بینم یاد تو می افتم . نه اینکه یادم باشد که چقدر عطرنارنج را دوست داشتی. نه اینکه پوست نارنج را با هم روی بخاری نفتی آن روزها می گذاشتیم تا عطرش بپیچد در اتاق و زمستان مان یاد نارنج بگیرد. نه اینکه در حیاط خانه های مان هیچوقت درخت نارنج بوده باشد . نه اینکه هر بهار تو ازشکوفه های نارنج گردنبندی ساخته باشی و به گردن من آویخته باشی دور از چشم مادرم به رسم مهربانی . نه اینکه عیدها وقتی شمال می رفتیم ، از درخت های نارنج کنار خیابان های نوشهر نارنج چیده باشیم و در قهوه خانه های بی پناهی کوره راه ها با چایی هایمان خورده باشیم . نه اینکه همیشه بوی نارنج می آمد  از لای کتاب های جبر و مثلثات تو .
نارنج را که می بینم یاد تو می افتم چون در مراسم تلخ نبودنت ، آنقدر نارنج آورده بودند که همه فکر می کردند باید با آن ها چه کرد. مثل اینکه یادشان رفته بود دیگر تو نیستی که شکوفه های نارنج با تو عطر بریزد در دامان تنهایی من و طعم نارنج با تو قطره قطره بنشیند در تلخی غصه های رسوایی من .
نارنج را که می بینم یاد تو می افتم که دیگر نیستی ...

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

گریه کنید ایرانی ها....

بنیاد جهانی ویکی پدیا، ده شخصیت بزرگ هزاره دوم را که بر جهان اثر گذاشتند، معرفی کرد. یوهان سباستین پری باخ، مدیر این موسسه اعلام کرد، به هر کدام از کشورهایی که دانشمندان آن جایزه «ویکی سال» را دریافت کنند، ده میلیون دلار جایزه اهدا می‌کند.

براساس اعلام این موسسه جهانی، ده شخصیت برتر هزاره قبل چنین معرفی شدند:

آلبرت اینشتین، ریاضیدان آمریکایی

بیل گیتس، مخترع آمریکایی

مولوی، شاعر و ترانه‌سرای اهل ترکیه!!!!

زکریای رازی، دانشمند بزرگ عرب!!!!!

حکیم عمر خیام، دانشمند بزرگ افغانی!!!!!

اسحاق نیوتن، دانشمند بزرگ انگلیسی

ابن سینا، دانشمند و پزشک عربستان سعودی!!!!!

فردوسی طوسی، شاعر بزرگ روسی!!!!!

فردریش نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی

دکتر کامران وفا، فیزیکدان بزرگ آمریکایی!!!!!

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

راز هزار خفته در این چشم ....


 بسیار گفتنی ها نهفته در این دل .
انگشت بر لبم می گذاری و می گویی : هیس.... آشکارش نکن این رازهای عاشقانه ی پنهان را .
آشکارش نمی کنم ، اما همه گفتنی ها را می شنوی ناگفته .
آخر، دل کوچک است و کم تحمل ، سپرده به چشمهایم اسرار نهان را به امانت .

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

دستان خالی .....دل های خالی تر .

با صدای بغض آلود می گوید : دلم برای این فقیرها می سوزد در این شب یلدایی . بیچاره ها با این گرانی چکار می کنند؟ چه می توانند بخرند و ببرند برای بچه هایشان ؟
آهی می کشم و می گویم : فقیر مائیم که هیچ نداریم جز ادعا.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

دردش گرفته این شب و فارغ نمی شود!

یلدای کودکی ، پدربزرگ پیر ِ فرزانه * بود و انار وهندوانه . خانوم جان مهربان بود و دو گیس بافته ی نارنجی حنابسته و شب چره های داغ زیر کرسی . گندم وعدس ِ بوداده، کشمش و مغز پسته و گردو و بادام . 
یلدای دوازده سالگی،دل ِ کودکی عاشق ما بود وعمه جان سرد وگرم چشیده ی روزگاروملائک در میخانه ی حافظ و کوچه ی بی مهتاب مشیری و حیدربابای شهریار .
یلدای نوجوانی ، ماهی سیاه کوچولو شد و صمد بهرنگی . زمستان اخوان ثالث و ناجوانمردانه سرد بودن شب های آن دوران .
یلدای جوانی ، خوابگاه دختران بود و صدای دوری که ازپشت خط  تلفن می گفت یلدایت مبارک دخترم و جایت را خالی می کرد درمیان جمعی که هندوانه می خورد ولذت می بردازحکایات وروایات دیرودور نهفته درسینه ی پدر که حالا دیگر بزرگ فامیل شده بود در نبود پدربزرگ .
وحسرت حضور بود در کنار مادری که غمی بزرگ بر دلت می نشست از دلتنگی بغض آلود صدایش وقتی همه میهمانش بودند و دخترانش غریب و غایب .
و شعرهای شاملو بود و فروغ بود و سایه بود و مولانا برای شمس.
یلدای میانسالی ، گاهی بزم شبانه ای بود و گیسوی آشفته ای و سه تاری و شب شعری در جمع دوستان هم اندیش وگاهی هم سکوتی تلخ  و بی هندوانگی در هجوم کار یا در کنج خانه .
یلدای چهل سالگی ، چلچراغی بود و اناری بود و محمد خاتمی . و فال حافظی با آرزوی سربلندی برای همه ی ایرانیان .
یلدای امسال ،اما،بی چلچراغ ، بی خاتمی، بی هندوانه، بی انار، شاید فقط  فال حافظی به نیت آزادی بچه های آن سوی دیوار و پایان یافتن این شب دیرینه ی تار بر سرزمین همیشه یلدایی تاریخ .
 یلدایتان بشارت خورشید.
*نام وبلاگ من، یاد پدبزرگم است،که برایم بسیار عزیز بود ومحترم.نه اینکه فکر کنید پیرم و فرزانه. که شاید کمی پیر باشم اما فرزانگی .....؟؟؟