۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

این زوج های عاشق



کیسه های میوه و بسته سبزی را کف آسانسور گذاشت و به خانومش که داشت تو آینه ی آسانسور روسری اش رو مرتب می کرد ، نگاه عاشقانه ای کرد و با خنده گفت : از بس حرصم دادی ، همه ی موهام سفید شدند . آخرش منو جوونمرگ می کنی .
چشمهای زن درخشید و نگاهش خندید .
دقیق که می شدی ، هر دو بالای هفتاد سال سن داشتند و هیچ مویی هم روی سر پیر مرد  نبود.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست.


می گفت : عید که دیدمش، حالش اصلا خوب نبود. دکترها از سرش سی تی اسکن کرده بودند و گفته بودند تومور مغزی است . بعدتر پزشکان تهرانی گفتند تومور نیست ، تورم رگ های مغزی است . و باید سریعا عمل شود.
می گفت : وسیله ای که برای عمل لازم بود را  از طریق  یک رابط  رده بالا در وزارتخانه ، دو هفته ی قبل از فرانسه آوردیم . قرار بود هفته پیش عمل شود.
می گفت : با هزار سختی و توسل به ارتباطات دولتی توانستیم بلیط پرواز اهواز به تهران بگیریم . اما بخاطر گرد و غبار ، پرواز کنسل شد و به روز بعد موکول شد.
می گفت : همان شبی که پرواز لغو شد ، حالش بدتر می شود و به کما می رود. پزشک جراح می گوید اگر تا دوازده ساعت  دیگر به تهران برسانید ، می توانم نجاتش دهم  .
می گفت : برادرم از ارتباطاتش استفاده کرد و پزشک از شیراز بالای سرش آورد. اما او هم گفته بود امکانات جراحی در بهبهان فراهم نیست . باید تا شیراز بیاوریدش .
می گفت : بهترین پزشکان خوزستان بهبهانی هستند . آنوقت در خود بهبهان نه پزشک متخصص داریم و نه بیمارستان مجهز.
می گفت : از طریق یکی از مقامات فهمیدیم یک هواپیمای اورژانسی با کلیه تجهیزات پزشکی در ایران وجود دارد. گفتیم هزینه اش هر چه باشد می پردازیم . اما هواپیما بخاطر گرد و غبار نمی توانست در اهواز فرود آید . قرار شد بیمارمان  را با آمبولانس به  نزدیک ترین شهر که مشگل گردو غبار ندارد ببریم و هواپیما هم در آنجا بنشیند.
می گفت : قبل از حرکت آمبولانس ، متوجه می شوند کولرش خراب است و سیستم اکسیژن رسانی اش هم مشکل دارد. تا آن ها  را درست کنند . همه چیز تمام می شود.
می گفت: نتوانستیم هیچ کاری برایش بکنیم.جلوی چشمهایمان پرپر زد و رفت . فقط چهل وسه سال داشت .
استغفار می کرد و می گفت : شوهر و فرزندانش رو از خدا برگردانده اند . می گویند اگر تقدیرش بوده ، پس چرا میانگین عمر آدم ها در سوئیس ۸۰ سال است و در افغانستان ۴۵ سال. یعنی خدا بین بندگانش تبعیض قائل است ؟ این چه عدالتی است ؟
می گفت : خوزستان که امروز به وجود نیامده  ، قبلا هم بوده . این گردو غبار که از عراق می آید قبلا مهار می شده اما الان هیچ کس به فکر نیست .
می گفت : این کشور این همه ثروت دارد و آنوقت بیماران ما  بخاطر نبود امکانات از بین می روند.
می گفت : با وجود اینکه من و برادرم هر دو از مدیران ذی نفوذ و رده بالا هستیم اما باز هم نتوانستیم برای خواهرمان کاری بکنیم .
می گفت و اشک می ریخت .
راست می گفت : مرگ حق است . حتی برای خویشاوندان مدیران رده بالای دولتی .

کار مضاعف ، تلاش مضاعف


اون آقایی که تازه همکارتون شده و اومده تو اتاقتون ، کارش چیه ؟
همون کاری که ما می کنیم .
شما چی کار می کنین ؟
هیچ کار .

مردانگی حرمت داشت آن روزها..............


آن روزها مردها، مرد بودند .
یک تار موی سبیلشان هفتصد میلیون ودیعه بود برای آزادی یک زندانی .
یک خم ابرویشان بس بود برای بند آوردن نفس یک محله .
یک یا علی گفتن شان حجت بود بر تمام قال ها و مقال ها ، خاتم بود بر هر حرف مفت و بی سند .
یک پشت کفش خواباندنشان ، عزم یک محله را جزم می کرد برای کار و تلاش .
یک کت کج  به دوش انداختنشان ، غلافی بود بر کل چاقوهای دسته سفید زنجانی لوتی های زیر بازارچه .
یک نگاه زیر چشمی شان ، حجاب بود بر سر کل نوامیس محله .
آن روزها مردها ، مرد بودند .
حرفشان حرف بود . قولشان قول .
راستشان دروغ و راهشان کج نمی شد .
مفت گویی آفت جوانمردی بود آن روزها ، دروغگویی آفت صداقت .
جوانمرد بودند و صادق . شریف بودند و عادل .
اگر دلی در محله می لرزید اشک چشمان آنها بود که جاری می شد.
اگر حرمتی در محله می شکست آوار خانه ی آنها بود که فرو می ریخت.
آن روزها ، مردها ، مرد بودند.
بی هیچ منتی ، دادی از کسی می ستاندند و اشکی از چشم یتیمی می ستردند . 
دست درمانده ای را می گرفتند و نان در راه مانده ای را در سفره اش می نهادند.
آن روزها مردانگی اعتبار داشت . آن روزها مردانگی آبرو داشت . آن روزها مردانگی احترام داشت .
آن روزها حرف مرد یکی بود . آن روزها درد مرد بی صدا بود. آن روزها زخم مرد ، التیام بود .
آن روزها دل مرد دریا بود. آن روزها دست مرد ، مرهم بود. آن روزها پشت مرد ، تکیه گاه بود.
آن روزها تن مرد ، پناه بود. آن روزها سایه ی مرد ، امنیت بود . آن روزها  نگاه مرد ، آرامش بود.
آن روزها ، مردها ، مرد بودند.
و هیچ دم از مردانگی نمی زدند آن مردهای مرد.
آن که امروز دم از مردی می زند ، هیچ  آیا نشانی از آن مردانِ مرد در او پیداست ؟
...............................

پ ن : احمدی نژاد در جمع ایرانیان مقیم خارج از کشور گفته است : آقای اوباما قبول کند تا با من مثل دو مرد در مقابل رسانه ها گفت و گو کند تا مشخص شود راهکار چه کسی برای اداره جهان بهتر است . (+)

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو ببره از اینجا و ، اونور ابرا بذاره

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی .
....
شب افتاده است و من تنها و تاریکم .
و در ایوان من دیریست
در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !

ثانیه های بی بازگشت


وبلاگ آبی در مطلب جیران منه باخ باخ ، به ترانه ی بسیار زیبای محمد نوری عزیز  با نام مارال که به زبان ترکی اجرا نموده اند لینک داده است . که بسیار زیباست .  
وقتی ترانه را دانلود کردم و شنیدم ،  اشک در چشمانم حلقه زد . بی نظیر بود . برایش کامنت گذاشتم و نوشتم : آیا زنده یاد محمد نوری ترانه ترکی دیگری اجرا کرده است ؟
بی اختیار افسوس تلخی بر دلم نشست و با خود اندیشیدم  چه آسان تبدیل به زنده یاد می شویم  .