۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

زیر خاکی



نگاهی به بشقاب چینی روی میز ناهارخوری می کنه و می گه : دیگه اینو  نیار سر میز غذا . سی ساله دارم توش غذا می خورم . حیفه ، می شکنه .
می گم : یعنی عتیقه شده ؟
می گه : آره ، یه جورایی . قدیمیه  دیگه .
می گم : یعنی بذارمش تو بوفه ، برای دکور ؟
می گه : خب ، آره ، چه اشکالی داره ؟
می گم : منظورت چیه ؟ یعنی منم که امروز  چهل و پنج ساله شدم ، عتیقه ام  و باید منو بذارند تو موزه؟
می خنده و می گه : عزیزم تو از اولش هم عتیقه بودی .

یک روز خوبِ خوبِ خوب


امروز در خانه ما یک موجود فضایی مجازی به دنیا آمد.
امروز خانه ما تولد باران بود.
او ، من ، و بیل بیلک نازنین تازه متولد شده ما .
امروز پسرم اولین وبلاگش را رونمایی کرد ، با نام عمو بیل بیلک .
بیل بیلک نام قهرمان کودکی هایش بود . قهرمانی که از فضا می آمد و با خود مهربانی می آورد. قهرمانی که یاور بچه های ستم دیده بود و اشک مظلومان را پاک می کرد و با آدم بدها می جنگید و پلیدی ها را نابود می کرد . قهرمانی که همیشه ی همیشه خوب بود ، خوب خوب خوب .
و در دنیای کوچک کودکی های او ، بزرگی ها و مهربانی هایش می رسید تا آخرِ آخر آسمان ، تا خدا .
حالا این پسر من است که قهرمان زندگی واقعی ما شده است . همان قدر خوب و مهربان .
آن قدر که ، رنگ خدا را در چشمهایش می بینیم  و صدای خدا را را در دلش می شنویم . 
و این ماییم که در کنارش ، پیر می شویم و پیر می شویم و پیر . تا به خدا ، تا به عشق .

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

غمگنانه ها


دهه شصت، دهه جهاد بود و شهادت. دهه ی نداشتن ها ی پرارزش ونخواستن های با معنا. دهه خندیدن ممنوع.
جنگ که تمام شد ، تازه فهمیدیم طفلی میان ما گمشده* . اما ندانستیم نامش چیست .
دوران سازندگی که آمد ، ساختند و تاختند و به طفل گمشده در پستوی خانه ها پرداختند.
روزهای اصلاحات ، مردمان شهر، طفل گمشده را درکوچه ها یافتند و بخیلانی در قتلگاه خیابان ها، کارش را ساختند.
و امروز، طفلک  معصوم را به چاهی نهاده اند بی انتها که با هیچ چراغی یافت می نشود . جسته اند و همچنان می جوییم ما.
آیا خواهد رسید روزی که دیگر بار طفل گمشده را پیدا کنیم ، و همچنان نامش شادی باشد ؟
* اشاره به شعر استاد بزرگوار شفیعی کدکنی

اندر آداب تعلیم و تربیت صحیح فرزندان


وسط مجلس عروسی ، پسرک با دگمه ی  کنده ی پیراهنش به سمت مادرش می دود و با فریاد می گوید : مامان ، مامان ، با بچه ها دعوام شد و دگمه ام را کندند . بدوزش .
مادرش با عصبانیت می گوید : الان وقت دعواست ؟ اونم تو عروسی ؟
و ما تازه می فهمیم دعوا اصلا بد نیست ، فقط  زمان دارد و مکان .......

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

جایی که ارزش انسانها در جیب هایشان خوابیده .....


نگاهی از سر تحقیر می کند و می پرسد :چی شده ؟ بگو .
جا می خورم ، یادم نمی آید قبلا دیده باشم اش یا نسبتی باهم داشته باشیم .
می گویم : آقای دکتر ، دندانم درد می کند . سمت چپ دهانم را نشانش می دهم .
عکس را می بیند و می گوید اینجا چیزی معلوم نیست . باید یک عکس سراسری بگیری . می خوای چکار کنی؟ بکشی یا نگهش داری ؟
حرفش را نمی فهمم .با تعجب نگاهش می کنم و می گویم : خب ، اگر می شود درستش کرد که نگهش می دارم ، اگر نه ، می کشم اش.
می گوید : برای درست کردن اش نیاز به جراحی است و ......، کلی اصطلاحات قلمبه سلمبه . ما اینجا (درمانگاه ) این کار را نمی کنیم ، باید پیش متخصص بری . حالا عکس کلی بنویسم؟
می گویم : آقای دکتر ، نیازی نیست . دندانپزشک فوق تخصصم در پرونده پزشکی ام سوابق مرا دارند. شنبه به ایشان مراجعه می کنم تا نظرشان را جویا شوم.
لحن صحبت اش عوض می شود. احساس می کنم در دلش می گوید : اِ ، آدم حسابی است . دکتر فوق تخصص دارد و سابقه پزشکی و پرونده .
شاید برای همین ، وقتی می خواهد برای آرام شدن موقت درد ، نسخه ای بنویسد با لحن محترمانه ای  می گوید : البته اگر بخواهید خودم برایتان جراحی می کنم. و من خوب می فهمم یعنی حالا که دستت به دهانت می رسد ، چرا دیگری ، مگر من ........

 پ ن : یاد مجموعه پرستاران می افتم  و نحوه تعامل با مراجعین . و حرمتی که به انسان بودن انسانها قائل اند ، بی هیچ قضاوتی.
پ ن : شاید نباید انتظار برخورد محترمانه از پزشکان درمانگاه ها داشت . آخر آنجا ، جای آدم های مستاصل و بی پول است . و ارزش انسان ها در جیب هایشان نهفته است .