۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

چه امیدهای واهی شیرینی ...



تقریبا دو ساله بود که دوستی کردن با بچه ها را در مهد کودک آموخت . یک روز وقتی با هم از مهد به خانه آمدیم ، میوه های نخورده اش را پوست کندم و بازی بخاطر مامان ، بخاطر بابا راه انداختم .
و کار به جایی رسید که مامان جون مال منه ، نه مال خودمه . پس بخاطرش این سیب کوچولو را بخور.
بابا جون مال منه ، نه مال خودمه ، پس بخاطرش این موز کوچولو را بخور و .....
قصه ادامه یافت تا کم کم همه مال او شدند و من ماندم تنها .
گفتم : بخاطر خودت این نارنگی کوچولو را بخور . تو که دیگه مال منی .
ناصحانه به چشمانم نگریست و با همان نگاه تکلیف تمام روزهای آینده و حکایت عصای دست پیری و تکیه گاه روزهای کوری و کری و غیره را یکسره روشن نمود وگفت : اگه من با سبا عروسی کنم که دیگه مال شما نمی شم.
خیلی نا امید نشوید .
درست چهار روز بعد آمد و گفت : مامان دیگه با سبا عروسی نمی کنم . امروز موهامو کشید.
اگر برایتان بگویم که با شنیدن این حرف ، احساس مادرانه ام  نفس راحتی از اعماق دل کشید و دلم را لااقل برای چند سال خوش کردم به اینکه این پسر مال من خواهد بود دروغ نگفته ام اصلا .
اگر دوست داشتید می توانید فکر کنید که مادر خیلی بدجنسی هستم .

روزهای خیلی ویژه


هرگز انجام کاری را به خاطر یک مناسبت خاص دوست نداشته ام ، نه اینکه ارزش و قدر آن مناسبت برایم کوچک باشد ، نه . بلکه همیشه معتقدم این ما هستیم که به روزها ارزش می دهیم نه روزها به ما.
اگر قرار است هدیه ای به مادرم تقدیم کنم هیچ دلیلی نمی بینم که در روز مادر باشد یا روز تولدش . هر روزی که دلم بخواهد  می توانم این کار را بکنم و معتقدم آن روز ، روز او می شود ، که بخاطر خودش کاری را برایش انجام داده ام نه به خاطر مناسبتی .
از اینکه می بینم بعضی از پدرها و مادرها برای برگزاری مراسم عروسی فرزندانشان تقویم را زیر و رو می کنند تا در شب عیدی ، ولادتی و .... مراسم را برگزار نمایند و بعد دچار هزاران دردسر می شوند از گیر نیاوردن تالار عروسی و شلوغ بودن سر گل فروش محله و وقت نداشتن آرایشگاه معروف شهر تا دریافت هزاران خدمت بی کیفیت دیگر بخاطر تراکم این قبیل کارها در آن روزهای خاص ، متعجب می شوم. فکر می کنم چرا نباید مثلا روز ازدواج فرزند ما یک مناسبت باشد در تقویم خانوادگی و چرا حتما باید مناسبتی پیدا کنیم که آن روز را برجسته کند برایمان .
اما بهر حال تا بوده همین بوده و رسم معمول ما ایرانی ها اینگونه است ، چه من دوست داشته باشم و چه دوست نداشته باشم .
اما ، موضوع از جایی جالب تر می شود که این مناسبتها در مواردی دامن می گسترند که فکرش را هم نمی توان کرد . مثلا فلان مقام مسئول برای افتتاح کانال آب روستای .... روز ولادت ..... معصوم را برمی گزیند و بهمان مدیر کل برای کلنگ زنی پروژه ساخت اداره شکایات و تخلفات مجموعه اش شب عید بزرگ .... را انتخاب می کند و الا آخر .
اما شاید بی ربط ترین این انتخاب ها این مورد آخری است که این روزها بسیار هم بحثش داغ است و تازه از تنور دولت بیرون آمده و چیزی نیست جز واریز نقدی یارانه ها در روز ولادت امام رضا .
هرچه فکر کردم مناسبت این روز را با این واریز نفهمیدم .
آیا واریز نقدی یارانه ای که تا دو ماه هم امکان برداشت از آن وجود ندارد وآن هم تنها در سه استان  کشور، مانند دیگر کارهای دولت یک جشن و پیروزی بزرگ محسوب می شود که مناسبت خاصی برای اجرایش لازم است ؟
آیا دریافت این مبلغ هنگامی که می بایست بسیار بیشتر از آن فقط صرف پرداخت هزینه ی حاملهای انرژی شود شادی بخش است ؟
یا شاید این دولت است که باید جشن بگیرد و شادمان باشد از این بده و بستانها که لابد قسمت بستانهایش خیلی چرب و چیلی تر است از قسمت داده ها ؟

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

نام ها و نشانه ها


وقتی برای اولین بار به پهنای چادرسیاهت پخش شدی روی قبر بی نام و نشانه . و با شیون و ناله از اعماق دل فریاد زدی : سعید جان ، پس مهدی کجاست ؟ تازه فهمیدم عمق رنج مادر فرزند گم کرده خیلی بیشتر از درد مادر فرزند از دست داده است ، حتی اگر مادر هر دوشان تو بوده باشی . حتی اگر آدرس قبر شهید راه حق ات را  بعد از هفت سال اسناد و مدارک ساواک نشانت داده باشند که اصلا هم معلوم نبود راست می گویند یا دروغ .
اما همیشه می گفتی در این دنیا نشانی داشتن خیلی بهتر از بی نشان بودن است . مگر اینطور  نمی گفتی خانوم جان ؟ مگر اینطور نبود مادر تا ابد چشم بردر مانده ی مهدی و سعید؟
روح هر سه تان شاد . روح هر سه تان در آرامش .

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

چه حماسه ای !


صدای خانم گوینده ی اخبار ساعتهای غیر معمول شش یا هفت عصر یکی از این شبکه های میلی خودمان است که در آشپزخانه به گوشم می رسد.
با لحن پر افتخار و با صدای غرایی می گوید : بار دیگر جوانان میهنمان ....
زنگ بی وقفه ی تلفن مرا از شنیدن افتخاری که جوانان میهن خلق کرده اند محروم می کند. همانطور که به سمت تلفن می دوم با خود فکر می کنم باز چه شده ؟ دوباره در زیرزمین خانه ای انرژی هسته ای تولید کرده اند یا کرم ها و لاکپشت های بیشتری را برای مسافرت به فضا وبیان دیده ها ونادیده هایشان تربیت نموده اند؟
صحبتم که تمام می شود اخبار هم پایان یافته ، می پرسم : باز جوانان کشورمان چکار.....
نمی گذارد سوالم تمام شود ، می گوید مامان جان حماسه آفریدند.
حماسه ی چی ؟
جوانان عزیز  کشورمان در یک مراسم ساده و بی تکلف ، جشن ازدواجشان را برگزار کردند .
واقعا ؟؟؟ وروجک ....
چرا ؟؟؟؟ آخه مگه شما حماسه ای از این بزرگتر هم سراغ دارید ؟؟؟؟

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

قدر و قیمت آدمها


هر که باشی و هر چه باشی ، یا محبوب عام و خاصی یا منفور ، یا دوستت دارند یا دشمنت می پندارند. یا عزیزشان می شوی یا رو از تو برمی گردانند.
هر که باشی و هر چه باشی ، مردم نگاهشان اول از همه به خصوصیات انسانی و اخلاقی توست و بعد به فن ات ، تخصص ات ، هنرت ، شعرت ، نوشته ات ، آوازت و ........
هر که باشی و هر چه باشی ، این اندیشه ی توست که حرف اول را می زند.نویسنده ،خواننده ،مجسمه ساز، بازیگر ،شاعر،عارف ، مهندس ، معلم ، پزشک و ....بودن یک حرفه است و یک نام . آنچه ترا تو می کند انسان بودن توست . و افکار والای انسانی ات .
هر که باشی و هر چه باشی ، روزی که دست بوس و پا بوس هر کس به جز مردم پاک نهاد و نیکوکردار گردی ، حرمت انسانیت را شکسته ای ، پرده ی افکار والای انسانی را دریده ای ، حریم حرم  مهر را آلوده ای ، غرور یک  ملت را شکسته ای .
دیگر هیچ فرقی نمی کند با بی شرافتی نام شریفی نیا بدوش کشی در ویرانه های پر ازجغد شوم سینمای ایران ، خانم مرضیه باشی با گذران یک عمر زندگی پر افتخار در قلب مهربان مردم این دیار و سرانجام  هنرفروشی به خائنان میهن یا افتخار به آقای افتخاری بودنت کنی در غرور نابجای قحط الرجالی این روزها .هیچ فرقی نمی کند ، نام تمامی شان هیچ نیست جز تباهی .
از چشم که بیفتی دیریست از دل رخت بربسته ای بی آنکه بدانی .