۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

FARSI one یا FARSI تو

یکی از نمایندگان زن مجلس ادعا کرده که با تقویت بسیج خواهران می‎توان به مقابله با تبلیغات بی بندوباری در فارسی وان پرداخت .
به  گزارش خبرآنلاین، زهره الهیان نماینده تهران، در جلسه امروز مجلس با ادعای اینکه بسیج خواهران با ظرفیت ۵ میلیون نفری،۱۸ هزار شبکه زنان را مدیریت می‎کند، افزود: با تقویت این شبکه، بسیج خواهران توانایی مقابله با فارسی وان و تبلیغات مفتضح آن را با ارائه مشاوره‎های فرهنگی برای ازدواج و توانمندسازی زنان دارد.
این پیشنهاد با فریاد چهار – چهار نمایندگان که نشانه موافقت است، همراه شد ولی علی لاریجانی با خنده و تمسخر در واکنش به سخنان این نماینده حامی احمدی نژاد گفت: این چهار – چهار گفتن از روی ترس است، چون مربوط به خانم هاست!
.....................
روز ، داخلی :
خواهر ویکتوریا ، دم در کارتان دارند.
اِوا ، کیه ؟
برادر سالوادور آمده اند .
خوب ، بگو بیاد تو .
نمی آیند. عجله دارند.
بلا گرفته ، معلوم نیست می خواد بره سراغ کیا .
خواهر، هزار بار گفته ام حریم خصوصی تان را ببرید درون اتاقهای در بسته با پرده های افتاده . اینجا محل کار است .
چشم خواهر ایزابلا ، اما ایشان برای هماهنگی کاری آمده اند.
خواهر ویکتوریا در حالی که زیر لب و با غرولند  دور می شود به سمت در می رود.
روز ، خارجی :
چیه برادر ؟
آمدم هماهنگ کنم برای گشت ارشاد عصرامروز ، هستی یا نه ؟
بله که هستم ، فکر کردی می گذارم تنها تنها ارشاد کنی این عوامل استکبار بدحجاب را .
پس ، قرارمون ساعت 5 سر خیابان .......
ادامه سریال ، فردا شب ، شبکه FARSI تو
...................
پ ن : در اینکه عملشان هم مثل حرفشان بی پایه و اساس است حرفی نیست . اما من نمی فهمم چرا هر وقت یکی از این خانم ها اظهار فضل می فرمایند ، این بزرگان به خنده و کنایه متوسل می شوند و نیششان می رسد تا بناگوش .
پ ن : آن زمان که نطفه ی بسیج خواهران بسته شد و این همه سال که پول رفت پایش برای بزرگ شدن و رشدش ، هنوز پدر و مادر فارسی وان در گهواره شیر می خوردند ، حالا عمه و خاله ی آنها در عرض دو سال شده اند میهمان خانه های ما و بسیج بانوان هنوز در فکرتقویت است برای راهنمایی و ارشاد و توانمندسازی .

کور شوم اگر ندیده باشم .

امروز شهروند خوبی شدم و پلاک زوج را سپردم به روزهای زوج و به وجدانم  گفتم : باید هم به فکر سلامتی مردم بود ورعایت حالشان را کرد و هم به فکر مدنیت بود و رعایت قانون را کرد. مهمان پاهایم شدم و وسایل نقلیه ی کمی عمومی . صبح زود از خانه زدم بیرون و تکلیف هم کردم که همه قدم رنجه کنند و خودشان تشریف ببرند به مدرسه و شرکت . 
ناخواسته در تمام طول مسیر، چشمم به پلاک ماشین ها بود و عددهای زوجی که از یک طرف غرور ناشی از داشتن ادعای تمدن و رعایت حقوق شهروندی را در من جریحه دار می کرد واز طرفی مانند میخ می رفت در عمق مردمک چشمانم و دهن کجی می کرد به وجدانم .
در شگفتم که چرا با این همه میخی که از صبح تا حالا در چشمهایم فرو رفته است ، هنوز هم می توانم خیلی چیزهای نادیدنی را خیلی خوب ببینم !
.......................
پ ن : فکر می کنم ما تنها شهروندانی در دنیا باشیم که زوج و فرد بودن روزها در زندگی مان نقش گسترده ای ایفا می کند.

عاقبت عشق

با نوک تیشه اش چند ضربه زد به دیوار حایل بین دواتاق . حسابی که زخمی شد ، شروع کرد به درآوردن آجرها . به اندازه ی یک در، روزنه ای ساخت وچارچوبی کار گذاشت و دری آویخت از لولاها ، شاید برای وقتی که اگر دلش خواست،از آن طرف ، سرکی بکشد به این سو.
یاد دل خودم افتادم و خودت، با تیشه ی عشق زخمی اش کردیم، روزنه ای گشودیم به مهر، چارچوبی برایش ساختیم از قانون، دری میان دو دل آویختیم به نام حریم.وحالا گاهی، فقط گاهی سری به دل های هم می زنیم، تنها برای سرک کشیدن .
این هم از عاقبت عشق ما....

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

خشونت عریان

هیچوقت یادش نرفت وحشت آن دل لرزه ای را که در نه سالگی ریشه دواند در وجودش ، وقتی دست سنگین پدر به آسمان رفت تا بنشیند بر صورتش به جرم ناکرده . هر چند آن دست چرخی در هوا زد و بازگشت ، بی آنکه فرود آید . اما آن ترس و دلهره برای همیشه خانه کرد در تارو پود تن او .
هیچوقت ِهیچوقت آن روز فراموشش نشد حتی در لحظه ی تشییع پدر.
پنجاه و شش ساله است و دوشیزه . می گویم : دارای جمال و کمال که بودی و خانواده دار و ثروتمند. چرا ازدواج نکردی ؟
می گوید : از مردها می ترسم .
اینجا بیمارستان روانپزشکی مهرگان است .
...........................................
پ ن : شادی پستی نوشته در باب خشونت ، در کامنت هایی که برایش گذاشته اند یوسف نوشته به عنوان یک مرد خیلی از این رفتارها را نا آگاهانه داشته ام حتی بدون اینکه بهشون فکر کرده باشم،خوب شد حالا بهشون فکر می کنم،ولی این خشونت که گفتی بیشتر مربوط به جامعه و فرهنگه تا تک تک مردان.به اندازه مردهای جامعه ی ما زنها هم مقصرند چون این مردها که امروز چنین رفتاری می کنند تو همین جامعه و بین همین زنها بزرگ شده اند و رشد کرده اند وبه دست همین زنان به عنوان مادر تربیت شده اند هر چند که نظاره گر خشونت پدرانشان در خانه بوده اند .
پ ن : فکر کردم چقدر خوب است حتی برای لحظه ای هم که شده به رفتارمان بیندیشیم . هیچ فرقی نمی کند که مرد باشیم یا زن ، خشونت ریشه درفرهنگمان دوانده است و روز به روز هم ترویجش می دهند ، شایدعمدا ،شاید هم سهوا. کاش هر چند وقت یک بار مطلبی در مزمت آن بنویسیم و به نگارش درآوریم حکایت آدمهایی را که قربانی خشونت شده اند در دور و نزدیکمان . اهتمام کنیم ، بلکه بتوانیم در زدودن این غبار تیره از جامعه مان گامی کوچک برداریم .
پ ن: اگردوست داشتید مطالبتان را باعنوان خشونت عریان یا پنهان برایم ایمیل (pir.piran44@gmail .com) کنید،تا در صورت امکان با کمک هم و پس از داوری و انتخاب برگزیده ها توسط چند نویسنده ی توانا ، مکتوبش کنیم .

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

ما را چه می شود؟

ما را چه می شود ؟ چرا این جور افتاده ایم به جان هم ؟ برای چه اینطور گوشت هم را می خوریم و استخوان هم را می اندازیم دور؟
آخرش که چه ؟ مگر قرار نبود همه دست به دست هم دهیم و سعادتمند شویم ؟ پس چه شد آن وعده ها ؟
از خروسخوان سحرتا بوق سگ دورمی چرخیم وکلاه هم را برمی داریم .دورمی چرخیم وکلاه برسرهم می گذاریم دور می چرخیم و زیر پا خالی می کنیم . دور می چرخیم و پته روی آب می ریزیم . دور می چرخیم و حال هم را می گیریم . دور می چرخیم  و همدیگر را مسخره می کنیم . دور می چرخیم  و پشت سر هم غیبت می کنیم . دور می چرخیم وهمدیگر را پی نخود سیاه می فرستیم . دور می چرخیم و آبروی هم را می ریزیم . دور می چرخیم  وهمدیگر را دور می زنیم . دورمی چرخیم  و دور می چرخیم  و آنقدر دور می چرخیم  تا آخرش سر همه مان گیج می رود و حال همه مان از خودمان به هم می خورد و اشک همه مان در می آید و درد همه مان بی درمان می شود و ..........
آن وقت یک عده که مثل ما روی صندلی گردان ننشسته اند و تکیه داده اند به پُشتی ابریشمین قدرت ، همه مان را با هم به سخره می گیرند و سر همه مان باهم کلاه می گذارند و از سر همه مان با هم کلاه برمی دارند و زیر پای همه مان را با هم خالی می کنند و پته ی همه مان را با هم روی آب می ریزند و حال همه مان را با هم می گیرند و همه مان را با هم پی نخود سیاه می فرستند و آبروی همه مان را با هم می ریزند و همه مان را با هم دور می زنند وبه ریش همه مان با هم می خندند.
به راستی ما را چه می شود ؟

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

شجاعت یا جسارت ، کدامیک ؟

هفته ی پیش که نامه ی دردمندانه ی دکتر محمد باقر شمس اللهی، استاد دانشکده برق دانشگاه شریف را خطاب به بسیج دانشجویی آن دانشگاه خواندم ، در دل گفتم : چه شجاعتی !
دیروز که فهمیدم ایشان کیستند ، شجاعت را در دلم خط زدم و به جایش نوشتم : چه جسارتی !  

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

این پاییز ِ خشک ِ خشک

جیک جیک گنجشک ها ، خواب دم صبح را از سرم پراند.
با تعجب ، از خود پرسیدم : دیشب بهار آمده است ؟؟؟
صدای ناله ی دوری گفت : آب ، آب ، آب .

پرده را کنار زدم ، 
                                                 آذر بود که باران طلب می کرد .