۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

راپورتچی همایونی


تند و تند گزارش میهمانی دیشب را که به مناسبت خرید خانه ی نو برگزار شده بود می دهد و اینکه چه کسی چی پوشیده بوده و کی چی گفته . و اینکه برای شام چند نوع غذا داشته اند و اینکه کیک بستنی و کیک شکلاتی دسر بعد از شام  را از کدام قنادی خریده بوده اند. و اینکه آقای خانه در خصوص فامیل های همسرش یواشکی به دوستانش چه می گفته و ایشان اتفاقی (کاملا اتفاقی ) شنیده اند و  خانم خانه با فامیل هایشان درمورد دوستان آقا به پچپچه چه اظهار نظری می فرموده اند که ایشان تصادفی ( کاملا تصادفی ) فهمیده اند و اینکه ...........
 سیر تا پیاز ماجرا را که خوب تعریف می کند ، می پرسند : خوب ، حالا خانه شان چند متر بود؟
با حالت اعتراض می گوید :  نپرسیدم والا، به من چه . من که فضول مردم نیستم . دوست داشتند خودشان می گفتند.
می پرسم : ایشان کیستند ؟
می شنوم : مخبرالدوله ، سر سعدی .

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

روزهای ناخوشی

با حرص می گوید : بعضی روزها دلم می خواهد چوب لای چرخ ساعت بگذارم تا عقربه بزرگ نتواند هی از عقربه کوچک جلو بزند و امروز را به فردا برساند.
می پرسم : لابد روزهایی که خیلی خوش می گذرد؟
سری تکان می دهد و با طعنه می گوید: خوش ! چه خوشی ؟  نه خیر ، به خاطر فردای ناخوش تری است که در پیش خواهم داشت .
می گویم : مهم نیست که من وتو خوش باشیم یا ناخوش . مهم خورشید است و ماه ، که سالها و قرنها عاشقانه در پی هم روانند برای دیدار واپسین و هیچ نمی رسند به وعده گاه آخرین .
  پاییز هم به نیمه رسید .

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

دنیای لخت لخت



به دکتر گفتم : " توی تمام آن چهار سالی که خانه ی گندم می رفتم و می آمدم نمی دانستم دوست دارم بروم یا نه . انگار یک جور اعتیاد بود، انگار دیگر اختیاری در کار نبود ، از یک طرف دیوانه ی آن بودم که بروم آن جا و با گندم توی باغچه ، زیر درخت توت پتویی پهن کنیم و روی آن پتو دراز بکشیم و لابه لای درازکشیدن ها درسی بخوانیم و لابه لای درس خواندن ها گپی بزنیم و لابه لای گپ زدن ها غش غش بخندیم و لابه لای غش غش خندیدن ها یواشکی سیگاری بکشیم و لابه لای یواشکی سیگار کشیدن ها جرو بحثی بکنیم و لابه لای جر و بحث ها قهری بکنیم و لابه لای قهر ها آشتی ....از طرف دیگر می دانستم که خانم این خانه گندم است و من...."
........................
گندم گفت : من از خواب می ترسم ، از خواب . شب ها که می خوابم احساس می کنم همه ی پرده ها کنار می رود، احساس می کنم دنیا لخت می شود، لخت لخت . آن وقت من می مانم و یک دنیای لخت . از بس می ترسم می خواهم بروم توی اتاق خانم جان یا توی اتاق بابام ، اما نمی روم . به خودم می گویم اگر دنیا برای من لخت می شود لابد برای این است که من هم برای دنیا لخت بشوم ، و شروع می کنم به کندن لباس هایم و آن وقت ترسم کم می شود ، این قدر کم که وقتی آن روح می آید ......
"از کتاب احتمالا گم شده ام "
" سارا سالار"         

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

بعضی ها


آقای عسگری اهل یکی از روستاهای اطراف ولایت ما بود و بسیار خوش لهجه .هم سرایدار بود و هم نگهبان خوابگاه . تلفن ها را جواب می داد . ارباب رجوع را می پذیرفت و کارشان را راه می انداخت. و کمی زیاد هم ، فضول که نه زبانم لال ، بقول امروزی ها کنجکاو بود.  
دوست نازنینی داشتیم بسیار شیرین و شاد. دوست پسرش که مثلا پسر خاله اش بود در آلمان دانشجو بود و هفته ای یکی دو بار تماس می گرفت به رسم عاشقیت .
آقای عسگری از اینکه طرف مکالمه اش در آلمان بود احساس خوشایندی داشت وبرای همین بدون جارو جنجال و بی اینکه صدایش را به گوش مسئولین کمیته انضباطی دانشگاه برساند، تلفن هایش را وصل می کرد. یکی از روزها که اسم دوستمان را اعلام کرد و منتظر پاسخگویی ماند، بر حسب اتفاق بلندگوی هال روشن بود و همه شنیدیم که بعد از سلام و احوالپرسی ، خیلی صمیمانه پرسید: آلمان چه خبر ؟ هوا چطور است ؟
..........................
نماینده اعزامی صدا و سیما به نیویورک ، اخبار هدایت شده و دلبخواه را از انتخابات پارلمانی آمریکا ردیف می کند و از اینکه حزب جمهوریخواه فلان و دمکرات بهمان شده است و مردم آمریکا نسبت به سیاستمدارهایشان ، نظرشان این است وآن ، با شوروحال می گوید. بعد از این گزارش ، انتظار می رود توضیحی ، تحلیلی یا تفسیر مبسوطی بشنوی ، که یک دفعه خانم گوینده با ذوق و شوق و خیلی خودمانی می پرسد : ببخشید ، الان آنجا ساعت چند است ؟
.........................
پاد آقای عسگری ما به خیر . نمی دانم الان کجاست و در چه شرایطی است . اما فکر می کنم اگر آن موقع ها امکانات بود و می توانست کوره سوادی داشته باشد ، قطعا گوینده ی موفقی برای رادیو پیام می شد با این همه شور و شعف برای برقراری ارتباط با خارج .
چقدر در این مملکت حق بعضی ها خورده می شود بخاطر نبود امکانات . چقدر!

معجزه ی خلقت


نمی دانم چه نامی بر تو خواهند نهاد اما خوب می دانم که در پی انتخاب بهترین ها بودند.
نمی دانم چه آدابی به تو خواهند آموخت اما خوب می دانم که در آرزوی ادیبانه ترین ها بودند.
نمی دانم چه مرامی پیش خواهی گرفت اما خوب می دانم که پدرانت خوش مرام ترین ها بودند.
نمی دانم چه مهری در دل خواهی پرورد اما خوب می دانم که مادرانت مهربانان بودند.
نمی دانم چه هنری بر خواهی گزید اما خوب می دانم نیاکانت هنرمندان بودند.
نمی دانم چه شوری در دل خواهی داشت اما خوب می دانم که شیدایانت شوریده حالان بودند.
نمی دانم کدام آوای خوشبختی دل رویایی ات را به لرزه میهمان خواهد کرد اما خوب می دانم که مهمان دل دریایی ما خواهد شد آوای خوشبختی ات همواره از امروز تا هر روز .
نمی دانم که خواهی شد ؟ چه خواهی شد ؟کدامین رنگ هستی را به گلبرگ شقایق باز خواهی خواند؟
اما خوب می دانم که از امروز تا هر روز نگاهت خانه خواهد کرد در آوای دلهامان و مهرت موج خواهد زد در عطر نفس هامان .
خوش آمدی و قدم بر چشمانمان گذاشتی مغز بادام کوچولو.
........................
دلشادانه : امروز یک وروجک عجول به جمع خاندان ما قدم گذاشت و من عمه شدم برای اولین بار . هنوز نتوانسته ام ببینمش و دلم لبریز است از شوق دیدارش .
دلسوزانه : طفلک مامان ها که نه ماه زحمت بارداری به دوش می کشند و بعد هم درد نفس گیر زایمان ، و آخر سر ، فقط یک کلام ، خوبی؟ بچه چطور است ؟ شبیه کیست ؟ اسمش چیست ؟ چند کیلو است ؟ قدش چقدر است ؟ روبراه است ؟ آرام است ؟ و .......
تو می شوی دوم ِ دوم ِ دوم و او می شود اولِ اولِ اول . دنیا همین است دیگر .

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

کجای خط فقر؟


وانت سفید را آنقدر به جدول کنار پمپ نزدیک کرده که فکر می کنی می خواسته از کمترین جا برای توقف و زدن بنزین استفاده کند و می خواسته هیچ حقی از هیچ کسی ضایع نکند حتی برای لحظه ای .
نگران است که مبادا دستش به کارت سوخت یا دگمه ای بخورد و شماره ها عوض شود. نگاهی به شمارنده روی پمپ می کند و رو به مسئول پمپ بنزین می گوید : چقدر شد ؟ 
پسرک جوان با خنده می گوید : چهل و پنج هزار تومان .
نگاه مرد پر از تردید می شود و نگرانی . نمی داند باور کند یا نه ؟ نمی داند دلش باید بلرزد برای آنچه شنیده یا لبخند بزند برای این شوخی بی مزه . با صدای آرام و کمی لرزان که در آن موج می زند دلهره و استیصال ، می گوید : نه ، واقعا چقدر؟
پسرک دوباره می گوید : گفتم که چهل و پنج هزار تومان . و بیشتر می خندد.
پیرمرد آهی می کشد و دستش در جیب پشت شلوارش مکث می کند. گویی می خواهد کم یا اندازه بودن پولش را همانجا عیار کند تا شرم  ِنداشتن عیان نشود در چشم جوانک .
پسر می گوید : آقا زود باش .
پیرمرد با تردید پولهایش را از جیب بیرون می آورد و رو به او می گیرد.
جوانک  می گوید : یه پنج تومنی بده بقیه اش را بدم دیگه . پنج هزار تومانی را می گیرد و پانصد تومان پس می دهد.
چشمهای پیرمرد برق می زند و نگاهش می خندد و دلش غنج می رود برای شوخی بودن آن عدد. جوری می گوید دستت درد نکند آقا . دستت درد نکند ، تو گویی جوان بزرگترین لطف دنیا را در حقش روا داشته است .
در دل می گویم : امروز جستی از شرم نداری ، فردا چه خواهی کرد با شرم نداشتن ها ؟