۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

حقارت


نمی دانم وقتی یک آدم آنقدر کوچک باشد که دربیان اندازه ی ادعای بزرگی اش هم دچاراشتباه محاسبه گردد، باید :
برایش متاسف شد ،
 به حالش گریست ،
مسخره اش کرد ،
یا به امان خدا رهایش کرد تا در اعماق دروغهایش غرق شود و خبردار نشود از واقعیت هایی که با ادعاهای او هیچگاه تبدیل به دروغ نخواهند شد.
فکر می کنید با این آدم چه کنیم بهتر باشد؟

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

ای همیشه خاطرت عزیز ، مهر ماندگار



لامکان است و لازمان . خداست و یگانه .
عرش کبریا را که آفرید تقسیم اش کرد به تکه های کوچکتر . بهشت را در سمتی نهاد و جهنم را در سمت دیگر . بقیه برزخ بود و برهوت.
جهنم را رتبه بندی کرد و بر هر طبقه نامی نهاد از برای صاحبانش. ظالمین، ستمکاران، دروغگویان، رباخواران، باطلین و ......
به بهشت که رسید هرجایگاهی را نامی نهاد جزبالاترین جایگاه.نیکوکاران ،عادلان، راست گفتاران ، درست کرداران ، خادمین ، متقیان و.....
فرشته پرسید : پروردگارا ، آن جایگاه رفیع از برای خودتان است ؟
خندید و گفت : نه فرزندم ، آن سرای بالا از آن کسی است که وجود است و موجود، عشق است و مهر ، زیبایی است و ایثار ، عطوفت است و وفاداری ، نجیب است و نیکوکار ، متین است و بزرگوار .
و تنها اوست که لایق این جایگاه است و نه هیچ کس دیگر . و بر آن جایگاه نام نهاد : مادران .
امروز تولد هفتاد سالگی مادرم است . دستان پر مهرش را می بو سم . تولدش مبارک باد.
......................................
پ ن : بچه که بودم همیشه فکر می کردم چون مادرم اول مهر به دنیا آمده معلم شده است. چه تصور زیبایی بود.کاش هیچوقت بزرگ نمی شدم.
پ ن : ضمنا ، امروز تولد هفتاد سالگی استاد شجریان هم  هست . بزرگوار است و محترم . خسرو است و پادشاه. هنرش والا و اندیشه اش رفیع . تولدش مبارک ،عمر هر دوشان جاویدان.

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

صندلی های حرف گوش کن


اولین بار که مهدکودک تکلیف کرد لباس آماده کنیم برای اجرای نمایش جشن ویژه ی عید نوروز ، پسرم چهار ساله بود . نقش طوطی داشت و باید لباس رنگینی برایش می دوختم مانند پرهای رنگارنگ طوطی . هنوز هم آن لباس را به یادگار نگه داشته ام .
قرار بود در نیمه های نمایش نزد دیگر دوستانش که یکی پلنگ بود و یکی فیل و یکی موش و ..... بیاید و رو به آسمان کند و بگوید : ببارید ای ابرهای سیاه . ببارید ای ابرهای تیره و بال بگشاید و برود.
روز جشن که فرا رسید و ما پدر و مادرها مشتاقانه چشم به سن دوختیم برای هنرنمایی فرزندانمان ، آسمان آبی آّبی بود و هوا کاملا آفتابی .
پسرک کوچک من وسط سن که رسید نگاهی به آسمان کرد و هیچ ابر سیاهی ندید که مخاطب قرارش دهد. مردد شد ، مکثی کرد و بلاتکلیف چشم به نگاه مربی اش دوخت که از پشت صحنه راهنمایی شان می کرد. اما خیلی زود با اشاره مربی به خود آمد و رو به آسمان آبی بی ابر گفت : ببارید ای ابرهای سیاه . ببارید ای ابرهای تیره و پر کشید و رفت.
لحظه ی تردید فرزندم آنقدر برایم جالب بود که خیلی وقتها فکر می کردم براستی مرز میان واقعیت و خیال کجاست ؟ تا به کجا ذهن رویا پرداز ما می تواند به تخیل خود بال و پر دهد ؟ و چه زمانی حقیقت واقعی غلبه می کند بر تصویر خیالی ؟
این روزها با دیدن دوباره سخنرانی های غرا برای حضار خیالی ، تا حدودی جواب سوالاتم را گرفته ام و می توانم امیدوار باشم که اگر زمانی پسر من بخواهد به عنوان نماینده ی کشورم دریک شرایط غیر متعارف و برای یک عده مخاطب فرضی سخنرانی کند توانایی اش را خواهد داشت. چون از کودکی آموخته است که ابرهای سیاه خیالی را در آسمان آبی آفتابی خطاب قرار داده و بگوید: ببارید ای ابرهای سیاه. ببارید ای ابرهای تیره ، ببارید برای این روزهای گریستنی ما.

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

شستشوی مغزی


خانواده شان مذهبی سنتی است . اصیل اند و مومن.علی رغم زندگی در پایتخت و با وجود اینکه سطح تحصیلات تمام برادرها و خواهرها بالای فوق لیسانس است،هنوز به سبک سنتی وقدیمی زندگی می کنند و چندان میانه ای با تجهیزات و وسایل مدرن امروزی ندارند.مبلهای استیل اتاق پذیرایی با ملافه های سفیدِ رویش،تنها جایگاه میهمان است و میز ناهارخوری چیزی در حد دکور . شدیدا مواظب آداب و اخلاقند و نگران تربیت نوه های کوچک خانواده . برای همین هم تا به حال اینترنت و ماهواره مجال راهی شدن به پشت درهای بسته خانه شان پیدا نکرده است .
تعریف می کند که چند وقت پیش پسر هشت ساله ی برادرش روی زانوی پدر بزرگ پیر نشسته بوده و سوسن خانوم می خوانده . و پدر بزرگ چقدر خوشش آمده از این ترانه و تشویقش کرده بچه را . وقتی خواهرش گفته : آقا جون،این ترانه از این غیر مجازهای مبتذل است پیرمرد مانده چطور موضوع را رفع و رجوع کند.
دیشب در شب نشینی خانه ی خاله جان، صحبت کشیده می شود به بهشت و جهنم و آدم و حوا.
 پسرک خوب که همه چیز را می شنود رو می کند به پدرش و می پرسد : بابا ، آدم ایرانی بوده ؟
پدرش می گوید : نه پسرم .
پسرک می گوید :آهان ، پس دشمن بوده ؟
..............................................
اولا :  اصلا نمی خواهم زندگی به سبک سنتی و قدیمی را زیر سوال ببرم چون معتقدم این هم روشی است و اصلا هم مشکلی در این نوع زندگی نمی بینم هرچند زندگی خودم آنگونه نیست . فقط خواستم روش زندگی شان را توصیف کنم .
ثانیا: فکر می کردم واقعا این آقایان با این صدا و سیمای نازنین شان چطور می توانند مغز بچه های عاشق عمو پورنگ و خاله شادونه را شستشو دهند وقتی تمام وقت از دشمن می گویند و باطل هایی که حق شان مائیم . 

امور بی سرو ته


می گوید : مادر این راس امور کجاست که این همه برای رسیدن به آن دعوا می شود؟ جای خوبی است ؟ بزرگ است ؟ سرسبز است ؟ خیابانهایش زیباست ؟ امنیت و آزادی دارد؟ درآن قانون حاکم است و هر کسی جای خودش نشسته ؟ در آنجا صلح و صفا برقرار است ؟
مردمانش مهربانند؟ رئیس هایش به فکر مردمند؟ برای گرسنه ها نان دارد و برای خسته ها سر پناه ؟ برای بیکارها کار می دهند و برای اخراجی ها بیمه بیکاری ؟ دوا درمانش ارزان است ؟
روزنامه و تلویزیون هم دارد؟ می توانی آنجا حرفهایت را بزنی ؟ آنجا ، پسر اعظم خانم را به خاطر راه رفتن در سکوت نمی گیرند؟ دختر اکبر آقا را بی سیرت نمی کنند ؟ درِ خانه ی آدمهای محترمش داد و قال راه نمی اندازند؟
مادر، این راس امور کجاست ؟ برای رفتن به آنجا ویزا لازم است ؟ گرین کارت هم دارد یا باید سیتی زن آنجا شد؟
می گویم :مادر بزرگ ، راس امور دل وامانده ی ماست که نه سر دارد و نه ته ، فعلا هم برای رسیدگی به آن هیچ کس به فکر نیست.
می گوید : گفتم که بزرگ است و سرس ب ز .

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

مهر مهربان


همیشه آمدن دو واقعه را در کتابفروشی آقای مکی احساس می کردم . اول ،عید نوروز که ده روز مانده به آخر اسفند ، فضای خالی پشت مغازه اش را طناب می کشید از این سر به آن سر و کارت های تبریک عید را با توجه به نوع و قیمتشان آویزان می کرد از طنابها. دوم،آمدن مهر را که وقتی وارد مغازه اش می شدی ده روز مانده به پایان شهریور، بوی مداد های قرمز و مشکی استدلر زرشکی و پاک کن فانتزی با عطر میوه می پیچید در تاروپود وجودت و ذوق می کردی از این همه دفتر فرنو و دفتر نقاشی فیلی با کاغذ روغنی لابلای اوراقش .
اول مهر که می آمد با روزهای شیرین تابستان وداع می کردی و بساط عروسک بازی و کتاب قصه خوانی ات را جمع می کردی با دلخوری تا سال دیگر.
اول مهر که می آمد،غروبها دلگیرتر می شد وبوی تلخ دود از دودکش آبگرمکن ها ی نفتی خانه ها می آمد در کوچه های اطراف مدرسه .
اول مهر که می آمد و نوبت بعدازظهری می شدی، عصرها در راه بازگشت از مدرسه به خانه ، صدای کلاغها بود که قارقارکنان روی سیمهای برق می نشستند به انتظار و تو فکر می کردی از ظهر منتظر تو بوده اند که بیایی وآنها را ببری تا خانه تان، که قالب صابون سفید نصفه نیمه ی رخت شویی لب حوض را به منقار بگیرند و پرواز کنند تا آخر آسمان.
اول مهر که می آمد بوی سیب زرد و درشت لبنانی می آمد از کیفهای مدرسه و بوی به،که چه کال وچه رسیده اش گس بود و خوشمزه.
اول مهر که می آمد خیلی چیزها با خودش می آورد که بعد از این همه سال ، هنوزهم حسرتشان به دلت می ماند وقتی یادت می آید که دیگر بزرگ شده ای و جایی روی نیمکتهای چوبی زوار دررفته ی مدرسه درانتظارت نیست . خیلی چیزها . یادشان  بخیر.