۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

امان از این اعصابهای خراب و درب و داغان

آخرین پنجره ی ردیف آقایان تا نصفه باز بود . پرده های اتوبوس به ساز باد پاییزی لرزان و رقصان  بالا و پایین می پریدند. پیرمرد زیر پنجره نشسته بود و حواسش هر جایی بود الا همانجا که باید باشد . در ایستگاه سوم خانم مسنی سوار شد و در فضای خالی بین قسمت جلو و عقب اتوبوس ، پشت سر پیرمرد ایستاد. حرکت که کردیم یورش باد سهمگنانه تر شد . پیرزن آرام گفت : آقای محترم ، پنجره را ببندید . عکس العملی از پیرمرد دیده نشد . یا نشنید یا نخواست بشنود. خانم پیر دوباره گفت : آقا ، لطفا پنجره را ببندید . اما باز هیچ اتفاقی نیفتاد. آستانه صبر خانم سر آمد و با اعتراض بلند گفت : مرد مومن ، مگر با تو نیستم . جرقه ی انفجار مرد که معلوم بود قبل تر پراز باروت  خشم ناشی از فکر و خیال و گرفتاریست ، زده شد . و شراره های فحش و ناسزا به آسمان رفت . صحنه ی جالبی شده بود. یک چهارم اتوبوس به طرفداری از خانم و آقا با هم الفاظ زیبای ادبی رد و بدل می کردند. یک چهارم دیگر به طعنه متلکی بار می کردند. یک چهارم سوم ترسان و نگران گوش می دادند. و یک چهارم آخر به تاسف سر تکان می دادند و احتمالا در دل نفرین می کردند.
خلاصه غوغایی براه انداخته بود این باد پاییزی در این صبح دل انگیز اولین روز هفته که نگو و نپرس .
ناسزاها از کس و کار آدمها رسیده بود به سران ، متلک ها از پرده و پنجره رسیده بود به اجناس ارزان و گران، ترس وهراس نشسته بود در چشم کودکان و مادران و نفرین و تاسف در دل آدمها شده بود چون آهی سنگین و بغضی پنهان .
گفته بودند رقص اسباب فتنه است و بر هم زننده ی آرامش مردمان . اما ندانسته بودیم که اینچنین به هم می ریزد کشوری را پرده های رقصان.

۳ نظر:

لی گفت...

سلام
سال 87 برای انجام چند کار مجبور شدم چند روزی رو توی تهران بمونم ...
تیرماه بود . یکی از بدترین سفرهای من بود . روز آخر چندین اتفاق شبیه به این در یکقدمی من رخ داد ...
دعوای راننده اتوبوس با مسافر
دعوای دو تا همسایه
جر و بحث خودم با یه مغازه دار
دزدیدن یک گوشی از بیخ گوش یه رهگذر و...
همون زمون میشد دید که آستانه تحمل مردم ما به کجا رسیده ...

انديشه گفت...

رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست....

منزل جديد مبارك
خانه ات آباد

جيم انور گفت...

حق با شماست اما پيشتر ؛رنگي، پرده ها را لرزانده است . آدم هايي كه نه سرگرمي دارند نه رفاه ، نه دارند و نه ميدانند چه ميخواهند و ... زورشان جز به فرياد زدنبر سريكديگر نمي رسد