۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

پسرک ....

سر چهارراه، پشت چراغ قرمز، پسرک صورتش را می چسباند به شیشه ی ماشین . از آنهایی نیست که چیزی بفروشد، دارد گدایی می کند. اول نگاهش هم نمی کنم چون معتقدم هر پولی که به اینها بدهی صاف می رود توی جیب صاحب کاربدجنس شان وتاثیری در حال و روزشان ندارد. توقفش طولانی شده. از گوشه ی چشم بی تفاوت نگاهی می کنم ، دارد چیزی می گوید: سرم را بیشتر برمی گردانم .اشاره به جعبه ی شیرینی روی صندلی می کند و می گوید : شیرینی نمی دی ؟ عصبانی می گویم نه . می رود . هنوز شماره ها ی قرمز یک به یک جایشان را باهم عوض می کنند که به خودم می آیم ، چرا گفتم نه ؟؟؟ سر برمی گردانم  و تا آنجا که می شود پشت سرم را می پایم . نمی بینمش ، تاریک است و چراغ روشن ماشین ها چشمم را کورمی کند. چراغ سبز می شود و ناگزیر باید راه افتاد. دیگر نمی توانم یک دانه هم از آن شیرینی ها بخورم . تمام طول شب به فکر آن صدایی هستم که نشنیده ام و چشمهایی که با وجود اینکه اصلا ندیده ام ، اما گویی گوشه ای از سیاهی شب را تا زده واز آنجا خیره به من می نگرند تا یادم بیاورند که چقدر از خودم بدم می آید. از همسرم که توی ماشین کنار دستم نشسته بود، تند و تند سوال های عصبی می پرسم : تو قیافه اش یادت است ؟  داشت چیزی می فروخت ؟ اگر دوباره ببینی می شناسیش ؟ خیلی کوچک بود ؟ چند سالش بود ؟ و...... سوالهایی که می دانم جواب هایش در هیچ حالتی از عذاب وجدانم کم نخواهد کرد. می گوید : توچِت شده ؟ مگه اولین و آخرین بچه ای بوده که سر چهارراه دیدی ؟ نه ، نبوده ، اما هیچکدام از آنها تا به حال از من شیرینی نخواسته بودند. بچه است دیگر، شاید یک لحظه با دیدن جعبه هوس شیرینی کرده باشد.  شاید هنوز هم چشم پسرک  دنبال آن جعبه شیرینی مانده باشد. شاید .....
تنها تصمیمی که کمی تسکینم می دهد این است که فردا پسرک را پیدا  کنم و یک جعبه شیرینی به او بدهم . اما هنوز راضی نیستم . شاید اگر بتوانم به همه بچه های سرهمه ی چهارراه های همه ی شهر شیرینی بدهم کمی بهتر باشد. شاید هم اگر به همه ی بچه های همه ی چهارراه های همه ی دنیا شیرینی بدهم بهتر باشد . شاید هم اگر ...........
...............................
پ ن : هنوز در فکر آن پسرم که کاملا اتفاقی به مطلبی در وبلاگی برمی خورم که فکر می کنم نویسنده اش هم حال مرا داشته است در لحظه ی نوشتن (+).  
.......................
"یعنی توی همه‌ی کشورهای دنیا آدم‌ها را هر روز این‌گونه شکنجه‌ می‌کنند؟ "

۲ نظر:

ناشناس گفت...

واقعا هم شکنجه ی بزرگی است که دائما تکرار می شود.

محسن معینی گفت...

چاره ای نیست جز درد کشیدن.
اگه این حرف تسلی تون میده بدونید که همه از این عذاب ها داشتن و بدتر اینکه که خیلی ها عادت کردن.مگه میشه نگاه کرد و ندید. برای من عذاب آور ترین چیز اینه که یک خانم رو در حال تکدی گری ببینم.
شاید دیده باشید مصاحبه اخیر استاد شجریان رو با شبکه سی ان ان و اون اشک آخرش رو.