۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

بی بصیرت ها ....

اول صبح است و وانت آبی رنگ میوه فروش سر خیابان دارد از میدان اصلی میوه و تره بار برمی گردد و پشتش پر است از کیسه های  بزرگ سیب زمینی و شلغم و جغندر و هویج و کدو و بادمجان . روی کیسه ها چند جعبه سیب سرخ و پرتقال نارنجی هم گذاشته اند بسیار هوس انگیز . ماشین به دست انداز سر چهارراه که می رسد ، سکسکه ای می کند و جعبه پرتقال برمی گردد و پرتقال ها می ریزند کف خیابان .
می خندد و می گوید : ببین ، این طور می شود که بی بصیرت ها از قافله جا می مانند ها.
می خندم و می گویم : راست می گویی ، قافله ای که بارش شلغم و سیب زمینی باشد همان بهتر که بی بصیرت هایش جا بمانند.

۳ نظر:

جيم انور گفت...

مشکل این نبود که بار قافله شلغم بوده. فک کنم قافله ای که زیرساختش از شلغم باشه توان تحمل سیب سرخ و پرتقال رو نداره

چرک‌نویسی در زمهریر گفت...

بی‌بصیرت‌ها جا بمونن خوبه اما نه انقد درد آور که چپه شن کف خیابان

صادق صادقی گفت...

باز خوبیش این است که از روی کسی رد نشد!